سه شنبه, ۲۹ اسفند ۱۴۰۲، ۰۸:۵۸ ق.ظ

درباره سايت

چه دعایی کنمـت بهتر از این / که خدا پنجره ی باز اتاقت باشد

بایگانی

نويسندگان

پيوندها

شبکه های اجتماعی

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق به خدا» ثبت شده است

۰

پاسخ به یک دوست ...

 نــاگفته ها!


چندی پیش یکی از مخاطبان وبلاگ به نام "محمد" نظری رو برامون گذاشته بود درباره پست "چرا خدا جواب منو نمیده؟" و یه سری سوالاتی مطرح کرده بود. بنده هم وظیفه دیدم که یه بررسی ای بکنم صحبت های ایشون رو و در حد سوادم جواب بدم.

انشاالله این پست رو به جای یه پست درست و حسابی از بنده بپذیرید دوستان.... میدونم چندوقتیه که پست نمیذارم و دوستان هم شاکی هستن. ولی ببخشید واقعا وقت نمیکنم

این نظر ایشون بدون تغییر :


""" به نظر من اینا همش توجیه ه..... من که الان یه بنده ی معمولیم اگه قدرت نامحدود داشته باشم کسی اشاره کنه دنیا رو به پا میریزم.... نتیجه خدا خیلی خیلی بی تفاوتهٰ که این فرض محاله چون شرور ترین هام انقدر بی رحم نیستن دوم اینکه اصلا نیست.... برای خودم متاسفمٰ و به خودم لعنت میفرستم که چرا گذاشتم با احساساتم بازی باشه و تا الان منتظرش بودم..... احمق بودم احمق. کاش از اول ایمانی نبودٰ فریبی نبود و با احساسم اینطور بازی نمیشد. خیلی بعیده که برای منم جوابی داشته باشی دوست عزیز... چون من تهشو گفتم. """

اینم صحبت های بنده ، باز هم بدون تغییر !!!!

 

سلام محمد جان عزیز !

من علیرضا هستم . نویسنده ی وبلاگ ناگفته ها ! و نویسنده مطلب "چرا خدا جواب منو نمیده؟؟؟؟"

راستش کاش دقیق تر منظورت رو میگفتی .

ولی من چندتا نکته رو میگم انشاالله که بحثمون به جایی برسه


در کل کاش یکم بهتر مینوشتی برام تا بهتر متوجه منظورت میشدم !! ولی در حدی که فهمیدم برات مینویسم داداش گلم !!

 

خب گفته بودی که اگه قدرت نامحدود داشته باشم یکی اشاره ای بکنه همه چی رو یه پاش میریزی.

خب این نشون میده شما یه آدم دست و دل باز هستی...

۶

مردی در رستوران !

 نــاگفته ها!

حتما متن زیر رو بخوانید یه جریان واقعیه .. فوق العاده عجیب و جالبه! تخیّلی و معجزه هم نیست. 

این داستان رو یکی از دوستای نزدیکم برام فرستاده.

از زبون خودشه !!!

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود
هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ... افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما
بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود.
ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد .البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم.
بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده

رابطه دختر و پسر !

 نــاگفته ها!



پست پر سر و صدای

رابطه دختــر و پســر

(پستی که بیشتر از 240 نظر داشته ! لینک نظرات)

شمایی که الان یه دفعه نگات به این تیتر جذّاب افتاد و کنجکاو شدی ببینی که این پست درباره ی چیه و چی میخواد بگه! اگه فکر می کنی که رابطت با جنس مخالفت ضرری به زندگی الان و آیندت نمیزنه، بهتره یه نگاهی به این پست بندازی تا شاید نظرت کمی عوض بشه!! اینم بدون که قضیه رو کاملاً خودمونی و دورهمی نوشتم نه از سر دین و احکام و این قضایا! قول قـــول! اگر که اینجور نبود آخر پست برام فحش بنویس...  باشه؟!

 

و امــّـا قضیه ی رابطه دختــر و پســر

توی این بخش می خوام از یه دید کلی به این قضیه نگاه کنم و چند اثر بد این رابطه ها رو توی زندگی آیندمون بیان کنم. بازم تاکید می کنم کاملا عقلانی و خودمونی، نه از سر دین و احکام...

 

۲

نا امیدی !

 نــاگفته ها!



بحـــث بسیار مهم  نــا امیـــدی


بعضی ها می گن که ما گناهانی انجام دادیم انقدر بزرگه که خدا عمراً ببخشه!


جواب این افراد که انشاالله کم هم هستند اینه که گناه شما بزرگتره یا (نعوذً بالله) خدا؟؟؟

مسلّماً جواب اینه که خدا بزرگتره!

۱

نفوس بد نزدن !

 نــاگفته ها!

نفوذ بد نزدن 

یکی از راههای پیشرفت نفوذ بد نزدن و فال خوب زدنه.

اگر به خدا خوشبین باشیم و به آینده خوش بین مطمئنا خدا هم به این حسن ظن ما و نفوذ بد نزدنمون احترام میذاره و همون چیزی که فکر می کنیم نصیبمون می کنه.

و برعکس.

چند تا مثال زیبا میزنم تا محسوس تر بشه.

فرعون در خواب دید که کسی میاد و تخت و تاجش رو به هم می پیچه و نابودش میکنه. تا اینجاش مشکلی نداره چون خواب بوده. روزی فرعون و آسیه کنار هم نزدیک رود نیل نشسته بودند و استراحت می کردند. قنداقی رو روی آب میبینند.(نکته از اینجا شروع میشه که توی قرآن هم اومده) آسیه گفت: این طفل نور چشم ما میشه و باعث برکت و سعادتمون میشه و اصلا می تونیم به فرزندی قبولش کنیم و ...

ولی فرعون میگه نه! این شاید همون طفل باشه که...

۱

دعا !

 

دعا چیزیه که همه میدونیم که واجبه. ولی بعضی ها میگن که نه چیز واجبی نیست و اهمیت و ضرورتی نداره و بی فایدست.

الآن می خوایم ضرورت دعا رو از نظر عقل و نقل بگیم....

۱

تا نزدیکی به او ...

 نــاگفته ها!

خیلی وقت ها ما فکر میکنیم برای اینکه امام زمانمون ظهور کنه باید همه یکباره تمام گناهانمون رو کنار بذاریم و از کار و زندگی بزنم و صبح تا شب بشینیم عبادت کنیم. در حالی که اینطور نیست. ما میتونیم با روش تدریج زمینه ساز ظهور آقا بشیم .

شاید بگید که روش تدریج دیگه چه صیغه ایه؟؟ برای بهتر درک کردن این مطلب میخوام یه مثال بزنم

فکرش رو بکنید که مثلا شرکت آب بیاد اعلام کنه که آی مردم هرکس بیاد و روزانه یه لیترآب کمتر مصرف کنه...

۷

آیا آخرتی هست ؟!

 نــاگفته ها!

 به نظرتونآخرت هست؟ (بخش اول)

میخوام توی این بخش این مطلب وجود داشتن آخرت رو به بحث بذارم. این قضیه با دوتا دلیل یا بهتره بگم گفتار  ثابت میشه. اولین برهان و گفتار که توی این بخش یعنی بخش اول میخوام مطرحش کنم.

"دفع ضرر احتمالیه"!!!!

اسم عجیب غریبی داره ولی میخوام خیلی ساده بیانش کنم... خیلی ساده!!

فکر کنیدکه شما از جایی میخواید برید بیرون و میخواید کفش هاتون رو بپوشید. یه دیوونه میاد و به شما میگه: ببین توی کفشت یه عقرب رفته!!!

۲

راز یه توپ دارم قلقلیه !!!

 نــاگفته ها!


یه توپ دارم قلقلیه/سرخ و سفید و آبیه/میزنم زمین هوا میره/نمیدونی تا کجا میره/من این توپ رو نداشتم/مشقامو خوب نوشتم/بابام بهم عیدی داد/یه توپ قلقلی داد/.

تا حالا به این شعر فکر کردید؟؟ شعری که همه ی ما توی دوران کودکیمون باهاش مأنوس بودیم.

این شعر در عین سادگیش معنای بلندی توی مصراعش وجود داره. می پرسید چجوری؟؟

۰

یـــه چیزی !!!!

 نــاگفته ها!

 یـــه چیزی !!!!


میخوام برم سراغ یکی از عواملی که باعث زیاد شدن گرفتاریهامون و کم شدن سعادتمون میشه برم. چیزی که شاید هممون اونو بشناسیم، اما لحظه ای، به لحظه ای بودن و گذرا بودن اون فکر نمیکنیم....

۳

سختی !

 نــاگفته ها!


 

به نظر شما اگر زندگی همراه با سختی و مشکل باشه بهتره یا بدون مشکل؟؟

من میخوام بسیار کوتاه به این بحث بپردازم. خیلی گذرا... ان شاالله که ارزش خوندنو داشته باشه .

خیلی ها فکر می کنن که اگر مشکل کم باشه خدا بیشتر دوستشون داره...

به این داستان کوتاه توجه کنید :

"""پیامبر روزی در خانه ای مهمان بود. روی تاقچه تخم مرغی قرار داشت...

ادامش رو اگر میتونید حتما بخونیـــد ...